تبليغاتX
زیر بارون گریه کردم اشکامو نبینی

      

كاش مي توانستم بگويم چقدر دلتنگ لحظاتي هستم كه ساده از آن گذشتم

 

زندگي در حالي سپري مي شود كه نمي دانم آيا فردايي هست يا نه ؟

 

و من به اين اميد زنده ام كه يك روز به او برسم و سرود زندگي را زمزمه كنم

 

 

رفتم و بار سفر بستم.........

 

سلام

 

تو این 9 ماه سعی کردم حداقل ماهی یه بار وبلاگمو آپ کنم ولی دیگه نمی تونم

 

نه که نخوام وقتشو ندارم امسال سال آخرم دارم واسه کنکور میخونم واسه همینم

 

دیگه نمیشه رو وبلاگم وقت بذارم.

 

بازم میام نمیخوام واسه همیشه برم ولی تقریبا باید ۶ ماه این کلمه رو وبلاگ

 

باشه.....  

 

       "تمام"

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 18:6 توسط فریبا |

اولین باران که زد تو با من بودی یادته؟

من و باران تو و دریا آسمان بالای سرمان

من و تو پر از حرف در سکوت و مرز عشق ما قطره های باران بود

اولین باران که زد مال من بود ،و آسمان آبیش مال تو 

باران می بارد من و تو من و بی تابی شب من و هق هق منو هم آغوشی مرگ..

و من برای همیشه تنها می مانم........

 

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 17:40 توسط فریبا |

 

 پاییز است

     بغض آسمان می ترکد

و فرشته ها می گریند

کسی چه می داند

     شاید برای تنهایی من

  یا غریبی تو..

.......

پاییز انتهای درد نبود

 

آغاز تنهایی دستانی بود که در انتظار دستانی ماند

 

پاییز هیچ نبود اما همه بود

 

فهمیدم پاییز آن نبود

 

پاییز

 

تو بودی

 

من بودم و

 

جداییمان بود . . .

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 19:39 توسط فریبا |

 

بازم صدای بارون پیچیده توی ناودون

 

خودکشیه قطره ها رو شیشه و خیابون

 

بازم یه قلب خسته از زدن و تپیدن

 

شکسته شد از عشق و حسرت و درد کشیدن

 

یکی یه گوشه مرده و هیچکی اونو ندیده

 

یکی یه راهی رفته که به تهش رسیده

 

یه قصه ای هزار بار خونده شد و بسته

 شد

کسی چیزی نفهمید

 

چشم همه خسته شد

 

بازم صدای بارون پیچیده تو ناودون

 

خودکشیه قطره ها رو شیشه و خیابون...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 10:45 توسط فریبا |

باران مي بارد امشب دلم غم دارد امشب

آرام جان خسته ره مي سپارد امشب

در نگاهت مانده چشمم شايد از فكر سفر برگردي امشب

از تو دارم يادگاري سردي اين بوسه را پيوسته بر لب

قطره قطره اشك چشمم ميچكد با نم نم باران به دامن

بسته اي بار سفر را با تو اي عاشقترين بد كرده ام من

رنگ چشمت رنگ دريا سينه من دشت غم ها

يادم آيد زير باران با تو بودم با تو تنها

زير باران با تو تنها

باران مي بارد امشب تو رو كم دارم امشب

آرام جان خسته رحمي سپارد امشب

اين كلام آخرينت برده ميل زندگي را از سر من

گفته اي شايد بيايي از سفر اما نميشه باور من

رفتنت را كرده باور التماسم را ببين در اين نگاهم

زير باران گريه كردم بلكه باران شويد از جانم گناهم

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 22:26 توسط فریبا |

 

در گذرگاه

 

زمان خیمه شب بازی دهر با همه تلخی و شیرینی خود میگذرد و فقط

 

خاطره هاست

 

که در این وادی عشق دست نخورده به جا میماند.............

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 11:7 توسط فریبا |

 

 

سرت و بزار رو شونه هام خوابت بگیره

 

بزار تا آروم دل بی تابت بگیره

 

دیگه نگو از ما گذشته دیگه دیره

 

حتی من از شنیدنش گریم میگیره

 

بزار رو شونم سرت و چشمای  خیس و ترت و

 

بزار تا خوب نگات کنم بو بکشم پیرهنتو

 

بغل کن و بچسب بهم بکش دوباره دست بهم

 

جز تو کسی رو ندارم نزدیک تر از نفس بهم

 

وقتی چشات خوابش میاد آدم غمهاش  یادش میاد

 

یه عالمی تو چشماته که عشق خودش باهات میاد....

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 20:3 توسط فریبا |

  سرتو بذار رو شونه هام خوابت بگیره

باران مي بارد و در زير آن قدم بر مي دارم و با هر قدم به ياد قدم هاي با

 

هم  بودن مي افتم و تيري به قلبم فرو مي رود به ياد روز هاي با هم بودن

 

دلم مي گريد و هجران  قلبم را مي فشارد به ياد غروب  دلگير جدايي می افتم

 

كه چـه آرام و بي پروا روي برگرداندي و رفتي و رد پــاي  طلاييت

 

در جـاده با قي ماند و من تكيه به تك درخت جاده دادم و آرام آرام گريست

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 18:14 توسط فریبا |

 لحظه ها را با تو بودن در نگاه تو شکفتن

 

حسه عشق و در تو دیدن مثل رویای تو خوابه

 

با تو بودن ، با تو رفتن تا همیشه تو رو داشتن مثله تشنگی آبه

 

اگه چشمات منو می خواست تو نگاه تو می مردم

 

اگه دستات مال من بود جون به دستات می سپردم

 

بی تو اما سر سپردن ، بی تو و عشق تو مردن

 

تا همیشه تو رو خواستن واسه من رنج و عذابه

 

توی آسمون عشقم غیر تو پرنده ای نیست

 

توی خاموشی لبهام جز تو اسم دیگه ای نیست

 

توی قلب من عزیزم هیچکسی جایی نداره

 

دل عاشقم به جز تو هیچ کسی رو دوست نداره......

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 20:40 توسط فریبا |

 

..............................

قطرات باران به صورتـم حمله ور شدند!

اشکها غافلگیر شده بودند

چه زیبا بود جنگ اشک و باران

چه زیبا بود استقامت اشک  در مقابل هجوم لشگر باران ...!

.................................

.

تمام دلخوشی ام روییدن دوباره گل های سرخ بود ولی افسوس آنها نیز مرا از یاد بردند

 

و دلداده خزان شدند

 

 

...............................................................

 

اینم یه حدیث واقعا آموزنده از امام علی(ع):

 

روی این حدیث فکر کنید اگه درست فکر کنید میبینید که راست میگم.........

  

همه محبتت را نثار دوست کن ولی همه اطمینانت را

 

به پای او نریز.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 10:29 توسط فریبا |

 

 

 

روزای روشن خداحافظ ، سرزمین من خداحافظ  خداحافظ  خداحافظ

 

روزای خوبت بگو کجا رفت با قصه ها رفت یا از اینجا رفت

 

انگار که اینجا هیچکی زنده نیست گریه فراوون وقت خنده نیست

 

خونه ها خیسه دلا پائیزه بارون قحطی از ابر می ریزه

 

همه با هم قهر همه از هم دور روزا مثه شب شبا سوت و کور

 

روزای روشن خداحافظ

 

 

 

 

ای خدا ای خدا ای خدا دیگه دنیا واسه من تاریکه

 

زندگی کوره رهی بایکه آخر قصه ی من نزدیکه

 

این منم از همه جا وامانده از همه مردم دنیا رانده

 

رانده و خسته و تنها مانده  ای خدا ای خدا ای خدا

 

چشمه ی غم توی خونه خنده های بچه گونه

 

به دلم شد آرزو

 

بازی عمرمو باختم کاخ امیدی که ساختم

 

عاقبت شد زیرو رو

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 7:43 توسط فریبا |

 

 

با من وداع کن و به پشت سرت نگاه نکن

هرچند در کنار تو روزهای خوشی را پشت سر گذاشتم

افسوس!من آن نیستم که بتواند با تو سر کند.

اگر کسی از حال و روز من پرسید بگو زمانی با من بود

اما هیچ گاه دستش به ابر ها و خورشید نرسید

نمی توانم به ابرها دست بزنم یا به خورشید برسم

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 1:19 توسط فریبا |

 

قسمت نمی شه انگار دست تو رو بگیرم ، برای آخرین بار برای تو بمیرم

 

گریه نکن که اشکات برای من یه درده ، تحمل غم تو منو دیوونه کرده

 

هیچکی مثه من تو رو دوست نداره  اینو از تو چشام می تونی بخونی

 

تو بودی جونم و عمرمو کسی که می خواست و قسم راستمو که می خوای بدونی

 

واسه ی عشق تو همه چی دادم و به جز غرورمو که اونم رفته به باد

 

بود و نبودم و همه وجود م و واسه تو دادم و تو می گی منو نمی خوای

 

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 1:15 توسط فریبا |

 

انگار همین دیروز بود

برای اخرین بار نگاهم کردی و دست هامو فشار دادی

دستام از برخورد با دستت لرزید

سرم رو بالا کردم تا به چشمهات نگاه کنم

اما پرده ی اشکی جلوی چشمم رو گرفته بود

همه چیز رو تار میدیدم

حتی نتونستم تورو...

برای اخرین بار!

کامل ببینم...

دست هامو بالا بردی و نزدیک صورتت کردی

دستام از اشکات خیس شد

نفهمیدم چه جوری دستمو از دستت بیرون اوردم

چون که طاقت اشک های تورو نداشتم

باید میرفتم

موندنم سخت تر از رفتنم بود

شاید اگه میموندم

فراموش میشدم

اما من نمیخواستم هیچ گاه از قلب تو برم

دستامو با سردی از دستات در اوردم

با صدایی که سعی میکردم نلرزه

فقط گفتم خداحافظ و از اون کوچه که همیشه محل دیدار ما بود رفتم

تو هم رفتی

اما صدای هق هقت می امد

...

از خودم بدم میومد

منی که طاقت اشک در چشمان زیبای تورو نداشتم

باعث اشک ریختنت شدم بودم

شروع به دویدن کردم...

داشتم از خودم فرار میکردم

اما هرجا میرفتم یاد تو با من بود

هرجا میرفتم غصه هام بیشتر میشد

تنها جایی که میتونست منو تسکین بده

اون کوچه خلوت بود

...

حالا بعد از سال ها دوباره اومدم به این کوچه

داره بارون میاد...!

به اون درخت گردویی که

همیشه وقتی بارون میومد زیرش می ایستادیم نگاه کردم

...

دختر و پسری عاشقانه دست های هم رو گرفته بودن

و برای هم با احساس صحبت میکردن

تمام تنم لرزید

پیش خودم گفتم نکنه اینا هم یه روزی مثل منو تو از هم جدا بشن...

صدای هق هقم همه فضا رو پر کرد

دوباره شروع به دویدن کردم

از اونجا رفتم

چون دیگه طاقت نداشتم پایان یک عشق دیگه رو ببینم

 

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 0:58 توسط فریبا |

 

دوست دارم تا اخرين باقيمانده ی جانم تو را عاشق  كنم

 

زندگی من در زلالی چشمان تو خلاصه شده

 

زندگی من در نفس های بازدم تو جاری شده

 

زندگی من در همين از تو نوشتن ها وسعت يافته

 

نفس كشيدن من تنها با ياد اوری زنده بودن تو امكان پذير است

 

همين كه گاه نگاه چشمان پر از عشق يا سردی تو را ميبينم برايم كافی است و قانع

 

كننده است كه زندگی زيباست

 

اگر روزی از ديار من سفر كنی با چشمانی نابينا شده از گريستن در نبودت جای

 

قدمهايت را بر روی سنگفرش خيابان گل باران ميكنم

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 9:29 توسط فریبا |

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت آسمان چشمهایم خیس و بارانی شد

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد که من بی تو تمام

هستی ام را  از دست خواهم داد...

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 17:32 توسط فریبا |

سنگ قبرم را نمی سازد کسی


مانده ام در کوچه های بی کسی


بهترین یارم  مرا از یاد برد


سوختم خاکسترم را باد برد

 

+ نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت 14:18 توسط فریبا |

تو ميروي و من فقط نگاهت ميکنم

تعجب نکن که چرا گريه نميکنم

بي تو يک عمر فرصت براي گريستن دارم

اما

براي تماشاي تو همين يک لحظه باقي است...

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 19:37 توسط فریبا |

سهم من از بودن تو یه خاطرست

             ….همین و بس

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 14:21 توسط فریبا |

 

با همه ی غروری که داشتم التماست کردم ...نموندی

 

چه ساعت هایی که گوشه ی اتاق کز کردم و زاری کردم صدامو نشنیدی

 

چه شبهایی که تا صبح تو رو از خدا خواستم...نفهمیدی

 

حالا دیگه اینجا آخره دنیاست

 

می رم جایی که تو نباشی

 

فکرت نباشه

 

جایی که من باشم و آتیشه جهنم

 

بسوزم و دم نزنم

 

بد کردی...کاشکی اینو دیگه بفهمی...

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 10:13 توسط فریبا |

بیچاره

     دلی

          که

             خوش

                    به

                        باران

                                 باشد

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 7:32 توسط فریبا |

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
                             راهی بجز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
                                       در وادی گناه و جنونم کشانده بود
رفتم که داغ بوسه پر حسرت ترا 
                       با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم
      رفتم که نا تمام بمانم در این سرود
                   رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم
                          رفتم ‚ مگو ‚ مگو که چرا رفت ‚ ننگ بود
    عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
                             از پرده خموشی و ظلمت چو نور صبح
                                                               بیرون فتاده بود یکباره راز ما
       رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
                                                        در لابلای دامن شبرنگ زندگی
                                  رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
                                            فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی
      من از دو چشم روشن و گریان گریختم
                          از خنده های وحشی طوفان گریختم
                                      از بستر وصال به آغوش سر هجر
                        آزرده از ملامت وجدان گریختم
     ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
                       دیگر سراغ شعله آتش زمن مگیر
                              می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم
                                          مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
     روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش
                        در دامن سکوت بتلخی گریستم
                                   نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
                                            دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 17:4 توسط فریبا |